تنهاترین تنها
مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...
نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...
چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟
قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...
با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...
ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن
اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...
نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...
چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟
قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...
با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...
ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن
اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز
امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد
شاید هنوز
قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند
ببین !!!!!!!
دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است
و ....
خدا لبخند زد :وقت من ابدی است .چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟خدا پاسخ داد :این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند .اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش می کنند آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند نه در آینده .این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند .
خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم . بعد پرسیدم :به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما می توان محبوب دیگران شد .یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .با بخشیدن بخشش یاد بگیرند .یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند .یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند .یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرند که من اینجا هستم ... همیشه
یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
*
او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جااز دعای او اثر نبود
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای اوبا خبر نبود
*
با خودش فکر کردپس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟شاید این دعا راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد رفت تا به آن دعا؛راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او؛دست دوستی تکان دهد
رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند؛ از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شودشب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
| |||
|
دوباره باز خواهم گشت...
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...
و چشمان تو را با نور خواهم شست...
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

