تبليغاتX
پسر یخی
پسر یخی

تنهاترین تنها
چه پرشتاب؛ چه بی امون؛ ميچرخه اين چرخ زمون


مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...


نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...


چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟


قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...


با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...


ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن


اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 21 دی1387 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |
چه پرشتاب؛ چه بی امون؛ ميچرخه اين چرخ زمون


مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...


نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...


چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟


قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...


با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...


ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن


اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 21 دی1387 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |
شاید هنوز
شاید هنوز
به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز
امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد
شاید هنوز
قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند
ببین  !!!!!!!
دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است
و  ....
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 21 دی1387 و ساعت 9:53 بعد از ظهر |
گفتگو با خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .خدا گفت :پس می خواهی با من گفتگو کنی .گفتم اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد :وقت من ابدی است .چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟خدا پاسخ داد :این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند  و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند .اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش می کنند  آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند نه در آینده .این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند .

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم . بعد پرسیدم :به عنوان خالق انسانها   می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما می توان محبوب دیگران شد .یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .با بخشیدن بخشش یاد بگیرند .یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند .یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند .یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یاد بگیرند که من اینجا هستم ... همیشه

|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه 2 دی1387 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |
دلتنگی

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

 

*
او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جااز دعای او اثر نبود

هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای اوبا خبر نبود

*
با خودش فکر کردپس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟شاید این دعا راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد رفت تا به آن دعا؛راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او؛دست دوستی تکان دهد

رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند؛ از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

 *
برفها کم کم آب می شودشب ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه 1 دی1387 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |
برای مخاطبم

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
 می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
 یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
 اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
 دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
 گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

|+| نوشته شده توسط علی رضا در سه شنبه 5 آذر1387 و ساعت 3:45 بعد از ظهر |
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 7:57 بعد از ظهر |
عاشقانه ها

 

 تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است

همیشه عاشق و معشوق هم باشید

در عوض اینکه تصور کنید هر آنچه شما فکر می کنید عاشقانه است بیاموزید که تصور کنید آنچه همسرتان در ذهن می پروراند عقاید عاشقانه هستند

*
صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید

*

تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته تان را بدست فراموشی بسپارید

*

بهترین لباسهایتان را در منزل و برای همسرتان بپوشید

*

در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را بیشتر دوست خواهد داشت

*

شبها در گوش همسرتان آوای عشق را نجوا کنید

*
در کتابخانه بدنبال کتابها و مجلاتی که در مورد راههای بهبود روابط عاشقانه نوشته شده است بگردید

*
هنر خوب صحبت کردن را فرا بگیرید

*
درباره زندگی عاشقانه تان از هیچ تلاشی دریغ نورزید

*

برای اینکه در روابط عاشقانه خالقانه عمل کنید, روی توسعه دادن نیم کره راست مغزتان کار کنید

*

نظریه احمقانه (( زن سالاری)) یا ((مرد سالاری)) را دور بیاندازید چون این نظریه رابطه شما را تحت تاثیر فشار زیادی قرار می دهد

*

فقط باید در نظر داشته باشدی که همه ما انسان هستیم

*

صبح را با یکدیگر آغاز کنید و در ابتدای روز به روی یکدیگر لبخند بزنید. این روش بسیار خوبی برای اغاز روز است

*

عشق واقعی در چیزهای کوچک نهفته است..پس چرا چیزهایی که خاطرات خوش کودکی را بیاد همسرتان می آورند را به او هدیه نمی دهید؟

*!

وقتی با هم به گردش می روید بذله گو و بشاش باشید

*

همین حالا هر چه دستتان است زمین بگذارید نزد همسرتان بروید و به او بگوئید دوستت دارم

*
با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید

*

عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه برخورد کنید

*
به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد

*
به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید داشت

*

کسی که عاشق می شود باید برای تحمل و چشم پوشی از خطاهایی که می بیند اما نمی تواند در مقابل آنها کاری بکند صبور و آرام باشد

*
عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند

*
باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید

*

پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن بودید اقامت کنید

*
وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید

*
 در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:

خوشی............عشق.............ناخوشی

*
از خودتان شخصیت بزرگی به او نشان بدهید

*
به هنگام تماشای تلویزیون همسرتان را در آغوش بگیرید

*
از عشقتان دفاع کنید

*
هیچ وقت از یک هدیه بعنوان رشوه استفاده نکنید

*
بهترین راه حل برای برخورداری از یک زندگی راحت و ایده ال این است که ازدواج کنید

*
توسط یک بالن پیام عاشقانه برایش بفرستید

*
وقتی نامزدتان را ملاقات می کنید در طول دیدارتان شادابی خود را حفظ کنید

*
این موضوع را بخاطر بسپارید که اول باید خودتان را دوست بدارید تا بتوانید براستی همسرتان را دوست داشته باشید

*
برای بقیه عمر دادگاه و محکمه یکدیگر باشید

*
سبد گل گرانقیمتی از گلهای مورد علاقه اش برایش سفارش بدهید

*
هرگاه همسرتان چندان عاشق پیشه نیست مستقیما این مطلب را به او گوشزد نکنید. به او بگوئید که از نظر احساسی تغییر کرده است

*
عشق انبوهی از بزرگ نمایی ها و تفاوتهای بین یک شخص و دیگران است

*
اجازه ندهید روزهای بارانی مانع از بیان احساسات شما باشند.بلکه در زیر باران در کنار هم قدم بزنید, آواز بخوانید و برقصید

*
یکبار دیگر به ماه عسل بروید و اغلب این کار را تکرار کنید

*
به همسرتان کتابهایی که دوست دارید هدیه کنید تا متوجه بشود که شما از علائق دیگر او نیز خبر دارید

*
با بوسه صبحگاهی همسرتان را از خواب بیدار کنید

*
درباره چیزهایی که در زندگی برایتان اهمیت دارد برایش صحبت کنید

*
همیشه در همه چیز پیش قدم باشید

*
پس از هر جر و بحث و دعوا غرورتان را کنار بگذارید و از همسرتان معذرت خواهی کنید

*
سعی کنید احساساتش را متحول بسازید باید همچون محرکی برای قلبش باشید نه مانند یک نوشیدنی آرام بخش

*

سنگ صبور و محرم راز یکدیگر باشید

*

در مواقع لزوم قوانین روزمره و عرفهای اجتماعی را زیر پا بگذارید

*
تا پایان عمر همچون زوجهای جوان بیاندیشید

*
در آغاز هر فصل یک سرویس جواهر به او بدهید

*
با همسرتان طوری رفتار کنید که در چشم او جذابتر شادتر و دلنشین تر بنظر برسید

*
کلمات غیر رمانتیکی که باید حتما از آنها بپرهیز شود را بکار نبرید و همواره از جملات احساسی بهره بگیرید

*
فقط برای بانوان : هرگز همسرتان را مسخره نکنید

*
همواره بکوشید همسرتان را جذب دلبریها و محبتهای خودتان بکنید

*
از اطمینان و اعتماد در قلب همسرتان سرمایه ای جاودانه جمع کنید

*
با هم درباره نظریه تان در مورد عشق به بحث بنشینید

*
فقط برای آقایان: عشق بازی کنید, جنگ نکنید

*
هنر مذاکره کردن را یاد بگیرید چون اینکار کلیدی برای بازکردن درهای عشقی دیرپاست

*
در ذهنتان افکار عاشقانه بپرورانید.هر چه بیشتر این کار را انجام دهید احساسات رمانتیک شما بیشتر رشد خواهد کرد و به بار می نشینند

*
لباسهایتان را به او قرض بدهید

*
بگذارید زمان بگذرد صمیمیت با گذشت زمان زیادتر می شود

*
به معجزات بخصوص نوع عاشقانه ان معتقد باشید

*
هر شخص بر اساس آنچه اهدا می کند ثروتمند شناخته می شود نه آنچه که دارد

*
به همسرتان بگوئید که جذابترین شخص برای شماست

*

به خودتان نیز یادآوری کنید که جذابترین شخص برای او هستید

*
ازدواج کنید..! ما این کار را کردیم و دیدیم که ارزشش را داشت و موجب پیشرفت روابط عاشقانه شد

*
همواره عاشق همسرتان بشید

*
اتاق خوابتان را به بهترین و جذابترین وجه بیارائید

*

روزهای سخت زندگی را هم در کنار همدیگر آسان کنید

*

همیشه به همسرتان بگویید که چقدر دوستش دارید

*

روزی را به قدردانی از همسرتان اختصاص دهید

*
قلبتان را طوری بسازید که درون آن بین شما و عشقتان نوعی توازن ایده آل وجود بیاورید

*
همسرتان را به آرامی و با اشتیاق ببوسید شاید این هنری باشد که برای انجام آن به تمرین نیامند باشید

*
در گوش او نجوا کنید

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 3:36 بعد از ظهر |
باز خواهم گشت
باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

|+| نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه 17 مرداد1387 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
یه جمله
در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونند. از بودن با اونا لذت می بری ولی با اونا به جایی نمی رسی 

|+| نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 10:8 قبل از ظهر |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا