پسر یخی
تنهاترین تنها
تنهاترین تنها
چه پرشتاب؛ چه بی امون؛ ميچرخه اين چرخ زمون
مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...
نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...
چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟
قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...
با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...
ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن
اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...
نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...
چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟
قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...
با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...
ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن
اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 21 دی1387 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |
چه پرشتاب؛ چه بی امون؛ ميچرخه اين چرخ زمون
مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...
نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...
چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟
قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...
با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...
ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن
اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
مثال برگ؛ مثال باد؛ داره ميره زندگيمون...
نه قصه بود نه سرگذشت؛ بازم يه سال عمرم گذشت...
چه ديدم از روزای قبل که سر رسيد روزای بعد...؟
قسمته که بازم باشيم؛ بهتره که با هم باشيم...
با هم باشيم بی غم باشيم؛ نه کوچيک و نه کم باشيم...
ماهها ميان ؛سالها ميرن؛ پولدارا با مالا ميرن؛ غمگين و خوشحالا ميرن
اما توی ذهن زمون با يه اثر يا يه نشون؛يادی تو دلها ميشه بود؛عکسی به ديوار ميشه شد...
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 21 دی1387 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |
شاید هنوز
شاید هنوز
به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز
امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد
شاید هنوز
قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند
ببین !!!!!!!
دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است
و ....
به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز
امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد
شاید هنوز
قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند
ببین !!!!!!!
دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است
و ....
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه 21 دی1387 و ساعت 9:53 بعد از ظهر |

